تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده مسیح

یادداشتهای پراکنده مسیح

خانم فاطمه ی رجبی را که حتماً می شناسید. اخیرا مصا حبه ای داشته باشهروند امروز که طی آن به قول خودش برای این که نشان دهد مظلوم نباید زیر بار ظلم برود در ردحرف های برادرش در همین نشریه صحبت کرده است البته این فقط بخشی از مصاحبه ی جذاب خانم رجبی را تشکیل می دهد.  ایشان در این مصاحبه گفته اند:که پدرشان مخالف احمدی نژاد نبوده است و برادرشان به خاطر ادای دین به اصلاح طلبان به تخریبش می پردازد. من نمی خواهم وارد مباحث خانوادگی ایشان شوم بلکه می خواهم به مساُله ای که درباب نوشته هایش گفته بپردازم.ایشان گفته اند:که هر کجا تکلیف واقع شود نقد می کند و افشا گری ،اما وقتی با سوال مصاحبه کننده مواجه میشود که :(چرا دولت احمدی نژاد را نقد نمی کنید؟) میگوید :الان وقتش نیست چون دیگران نقد میکنند و تخریب و مجالی برای من نیست !!!. اگر شما مکلف به انجام تکلیف هستید که این هم تکلیف است، پس اگر مشکلی در احمدی نژاد و دوستانش می بینید بگویید.والا شما متهم به جانبداری از یک گروه خاص هستید .خانم رجبی احمدی نژاد هم مثل همه ما معصوم نیست و اگر از او انتقاد نشود در صدد اصلاح بر نمی آید پس بر شما به عنوان یک مسلمان آگاه فرض است که او را نقد کنید والا به تکلیف خود عمل نکرده اید. در صورتی که به همین رویه ادامه دهید چاره ای نداریم جز این که در برخورد دوگانه شما با حامیان دولت و مخالفان آنها بگوییم که:دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:47  توسط masih  | 

این شعر فریدون مشیری بسیار زیباست:

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.             
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد.
عطر صد خاطره پيچيد.
يادم آمد:
كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم.
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان، ريخته در چشم سياهت
من، همه محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.
خوشة ماه فرو ريخته در آب.
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لخظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم،نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در اقتم همه جا گشتم و گشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:12  توسط masih  |